جوجه‌های نوشی برمی‌گردند.

¦
Sunday، July 10، 2005

جوجه‌های نوشی الان سه روزه از مامانی‌شون جدان.پدر بچه‌ها قرار بوده فقط برای هشت ساعت بچه‌ها رو ببره، ولی تا الان برشون نگردونده. به تلفن‌های نوشی هم جواب نمی‌ده. نوشی الان تو وضع خیلی بدیه. لازم نیست آدم مادر باشه تا بفهمه نوشی چه حسی داره. اصلا مگه ما همه‌ی حس‌هایی که درک می‌کنیم قبلا تجربه کردیم؟ مادری که بچه‌هاشو ازش جدا کنن مثل مرغ سر کنده این ور اون ور می‌پره. به هر دری می‌زنه تا شاید جوابی بگیره. نوشی خیلی قویه. می‌دونم. اما جوجه‌ها چی؟ شما تا حالا تو بچه‌گی از مادرتون جدا بودین؟‌
می‌شه باور کرد جوجه‌ها حالشون خوبه و الان خوابن. می‌شه گفت که الان راحت خوابیدن. باورش اما برای نوشی خیلی سخته. برای نوشی خوابیدن بدون جوجه‌هاش معنی نداره. راستی چی ما آدم‌ها رو این‌قدر وحشی می‌کنه که به همین راحتی یه بچه رو از مادرش جدا کنیم؟ چی باعث می‌شه ما قوانین وحشتناک حضانت رو ببینیم و بگیم طبیعیش همینه؟
جوجه‌های نوشی برمی‌گردن. می‌دونم که برمی‌گردن و نوشی قوی‌تر از اونیه که بشکنه. ولی بیاین هر کاری از دستمون برمیاد براش انجام بدیم. من عقلم به جایی قد نمی‌ده. یکی بگه چی کار باید کرد؟

........................................................

پی‌نوشت: این نامه به بابای جوجه‌هاست.