روز جهانی کارگر گرامی باد!

¦
Saturday، April 30، 2005

تا وسط خیابون جلو اومده‌ان. لاین سمت چپ کامل بسته شده و از لاین سمت راست ماشین‌ها به‌زور رد می‌شن. تعدادشون زیاده و انگار هر روز زیادتر می‌شه. از هر سنی توشون هست. جوونی که تازه پشت لبش سبز شده تا مرد مسن چهل‌-‌پنجاه ساله. با لباس‌های تیره، کثیف و چروک. بعضی بیلی به‌دست. بعضی هم دست خالی. چند نفر با دستمال لنگی قرمزی صورتشون رو پوشونده‌ان که تندی آفتاب چشمشون رو نسوزونه. یه عده چمباتمه زده‌ان. یه عده رو جدول کنار خیابون نشسته‌ان و یه عده هم با بی‌تابی جلو عقب می‌رن. وضع وحشتناکیه. صورت‌های‌ آفتاب‌سوخته و پوست‌های چروکیده و چشم‌هایی که انگار دریک لحظه می‌خوان حاصل یه عمر بدبختی‌شون رو از حلقوم زمان بیرون بکشن و نگاهی که سر تا پای تو رو ورانداز می‌کنه و انگار با آدم حرف می‌زنه یا نه، تو گوش آدم داد می‌زنه که من هم انسانم و هستم و بعضا چشم‌های گرسنه‌ای که به همه زنیت تو تجاوز می‌کنه...
این منظره زیبا رو هر روز می‌بینم و توی تمام روز مصرانه از ذهنم پس‌ میِ‌زنم. عصر که برمی‌گردم باز همون تصویر با تعداد آدم‌های کم‌تر که تقریبا همه نشسته‌ان. خسته، بی‌رمق و باز امیدوار که شاید توی یکی دو ساعت باقی‌مونده از روز کاری براشون پیدا بشه، و اگه ام‌روز هم کاری نباشه چی؟
سعی می‌کنم به هیچی فکر نکنم. حواسم رو می‌دم به بچه‌هایی که دم غروب دوان دوان از مدرسه برمی‌گردن و صدای پچ‌پچ زن‌ها توی اتوبوس و کلاس‌های فردا و پروژه آخر هفته و...
ولی این تصویر هست. چه بخوام ببینمش چه نخوام. لابه‌لای هر فکر جدیدی می‌خزه و آزارم می‌ده و پاک‌شدنی نیست.
کارگرایی که هیچ حقی ندارن. حتی اون قانون نیم‌بند تامین اجتماعی هم نمی‌تونه براشون کاری انجام بده. صبح تا شب منتظرکسی که شاید احتیاج به کارگر داشته باشه و آخر شب با بدنی کوفته، پاهاشون رو روی زمین می‌کشن وشاید آرزو می‌کنن هیچ‌وقت به خونه نرسن.
روزی حداکثر ده‌هزار تومان حقوق برای فنی‌ترین‌شون که با فرض شش روز کار توی هفته می‌شه ماهی فقط صد‌و‌هشتاد هزار تومان و با کسر روزهای تعطیل و روزهایی که کار براشون نیست – یعنی حداقل سه روز هفته-
می‌شه یه نون بخور و نمیر و ...
این وسط تکلیف مدرسه بچه‌ها چی می‌شه؟ لباس شب عید و کرایه خونه و...